خرید بک لینک
روزگاری من در یک زیرزمین زندگی می کردم. زیرزمینی با کتاب های متعدد از ادبیات و عرفان تا کلام و فلسفه. زیرزمینی با چشم اندازی به بالای کاج های بلند و برگ های سبز تاک. زیرزمینی که جز سکوت، زوایای پیچیده دیگری نداشت. روزگار خوشایند من، همان زمان ها بود. زمان هایی که اگرچه غمگین بودم، اما گمان می کردم انسان بودم. پس از آن به بالا نقل مکان کردم، درست روی زمین. از همانجا داستان فراموشی انسان بودن را آغاز کردم. فراموشی دقیقا به این معنا که نمی دانم چطور به اینجا رسیدم، هر چند نمی توانم از آن بگریزم. گریز یعنی سلب مسئولیت نمی تواند باری از دوش آدمی بکاهد، هرچند ه

برچسب: نویسنده: مانی پارسامنش تاريخ: جمعه 7 آبان 1395 ساعت: 1:49

در حالی که به گوشه پنجره تکیه داده بود به دیوار خنک دست کشید، کمی به همان حالت ایستاد تا روی چیزهایی که می خواست بگوید تمرکز کند و یک مرتبه سخنانش را در حالی آغاز کرد که چشمانش در آن سوی پنجره دنبال چیز نامعلومی می گشتند: می دانی زیر انگشتان من، زیر رنگ دیوار چه چیزی نهفته است؟ (بی آنکه منتظر پاسخی بماند ادامه داد:) بیشمار ذرات ریز از مولکول ها و اتم ها و ذرات زیر اتمی که به یکدیگر پیوند خورده اند و همین چند وجب را تشکیل داده اند. وقتی می گویم بیشمار، یعنی ریاضیات هم قدرت تصور آن را ندارد. گذشته از آن، اعداد به چه کار می آیند؟ تمام دیوارهای بیرون پنجره را ب

برچسب: نویسنده: مانی پارسامنش تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 4:43

صفحه بندی